زندگی من و بابازندگی من و بابا، تا این لحظه: 17 سال و 11 ماه و 26 روز سن داره
محمد منمحمد من، تا این لحظه: 10 سال و 11 ماه و 8 روز سن داره

نگفته هایی در من، برای تو

بازگشت

من برگشتم 9  ماه عشق وحال با پسری تموم شد برگشتم سرکار روزهای جدید با مدیریت های جدید زمانی خدا کنه راحت از پسش بر بیام  
2 شهريور 1395

نامه صد و پنجاهم

مادر بودن سخته... خیلی سخت   ولی از او سختتر مادر یه بچه مریض بودنه     دیروز یه روز سخت بود خیلی سخت     اما خدا رو شکر  با یه پایان خوب   قصه از اینجا شروع میشه که دو سه باری پرش دست داشنی و مامان همیشه دلواپست خیلی ترسیده بود ازش فیلم گرفتم دیروز که نشون دکتر دادم   منو ارجاع داد به یه دکتر دیگه برا تشخیص دقیقتر و گرفتن نوار مغزی دو سه ساعتی که اونجا بودم  مادرایی رو دیدم که  بار سنگین یه بچه مریض رو به دوش میکشن و با مهربانی و بغض به چشمای پر اشک من نگاه میکردن شاید یاد روزای اولی افتاده بودن که خبر بد مشکل بچشون رو بهشون داده بودن اما من... تو همون دو...
13 دی 1394

نامه صد و چهل و نهم

سلام عزیز مامان سلام عزیزی که تو فاصله چند متری من قرار داری دیگه اون فاصله خیلی نزدیک و خیلی دور ما تموم شد دیگه منم و تو و یه عالمه حس مادرانه و متناقض 26 روز از شنیدن اولین صدای گریه ات میگذره 26 روز از حس ناباورانه داشتن تو که  تو چند ثانیه تبدل شد به حس قشنگ باورت   یه وقتایی که دچار روزمرگی ها و سختی های داشتن و بزرگ کردن تو میشم سریع  خودمو یاد روزای سخت انتظارم میندازم و نهیب میزنم این همون نعمتیه که حاضر بودی همه سختی رو براش تحمل کنی پس شب بیداریها و گریه ها و شیردادن های پی در پی نباید اذیتت کنه اما روزگاره دیگه ...سختیها زود از یاد ادم میره و شاید گاهی بشم یه مامان غر غرو    ...
26 آذر 1394

نامه صد و چهل و هشتم

سلام عزیز دل مادر سلام عزیزترینی که اول تو قلبم بودی و حالا تووجودم... کم کم هم میخوای بیای تو بغلم این روزا یه شور و التهاب خاصی رو داریم شور اومدن تو به این دنیا یادته چقدر دلتنگیت رو کردم یادته چه روزایی چشامو دوختم به بی بی چک سفید سفید سفید همش انتظار معجزه داشتم که قرمز بشه و خوشحالم کنه اما درست زمانی که انتظارشو نداشتم معجزه وار قرمز شد و مژده اومدن تو رو بهم داد الان نه ماه داره میگذره و من دو روز به پایان انتظارم مونده   از ته دل از خدا ارزوی این انتظار شیرین دو روزه رو دارم برا همه اونایی که مثل من بودن خدا همیشه بزرگه و رحمتش بی انتها میدونم از این رحمتش به دوستای من زیاد میده ...
28 آبان 1394

نامه صد و چهل و هفتم

یه روزایی بی دلیل باید گریه کنی  حتی اگه قشنگترین معجزه تو دلت باشه و نباید به خاطر اون گریه کنی یه روزایی هست که باید اشکاتو از عشق زندگیت مخفی کنی که نبینه و حرص نخوره و نگه عزیزم تو الان نیاز به ارامش داری یه روزایی هست که الکی خاطرات بد گذشته ات رو مرور میکنی و اعصاب خودتو بیشتر به هم میریزی یه روزایی که یه هفته بعد از شنیدن خبر مرگ یه نفر بعد از به دنیا اومدن بچش ؛ تازه به خودت میای که نکنه تو هم نتونی پسرت رو ببینی و برا همیشه از کنار عشقت بری این روزها که میاد  همه تقصیرا رو میندازی گردن هورمون های بیخود حاملگی  و کلمه " تو روح هورمون" میبندی به نافشون اما بازم حالت خوب نمیشه دیروز یکی از این...
1 مهر 1394

نامه صد و چهل وششم

معجزه یعنی تو معجزه یعنی حرکتهای تو معجزه یعنی یه جنین یک کیلو و 400 گرمی   نمیدونم چطوری باید خدا روشکر کنم برا این نعمت و این معجزه اش   خدا قسمت همه  منتظرا بکنه
26 شهريور 1394

نامه صد و چهل و پنجم

17 هفته و 0 روز   روزهای طلایی من  با حضور پسرکم ضربان و تکونت رو حس میکنم ... دیگه فقط خوابیده نیست که حست میکنم دیروز وقتی نشسته بودم هم حست کردم ... یه تجربه دوست داشتنی ارزوم از ته دل برای همه منتظراست  تجربه این روزهای قشنگ ...
1 تير 1394

نامه صد چهل و چهارم

سلام عزیز مامان دیروز اول هفته 15 بود پانزده همیشه آشنا این روزها برای من غریب شده یه عدد خیلی بزرگ وگنگ یه عدد باور نکردنی ارزوی این اعداد رو داشتم و هیچوقت فکر نمیکردم بهشون برسم اما الان اینجام.......     15 هفته و یک روز  تو هم ایشالا تا اخرش باهامی تا 38 هفته کامل دوستت دارم پسر گلم
19 خرداد 1394

نامه صد و چهل و سوم

سلام عزیز مامان عزیزی که دیگه قد یه دنیا ازم دور نیست عزیزی که تو فاصله یه قدمی منه ... یه قدم 6 ماهه  خیلی وقته که نیومدم بنویسم تو این خیلی وقت روزها با شادی به روال عادیشون میگذشت... هر چند که بودن تو برای من یه روال عادی نیست برای من روزهای خاصیه که تکرار نشدنی و لحظه لحظه شادیش شادیهای خاصیه که اونم دیگه تکرار نمیشه 12 هفته اول روزهای پر استرسی بود ترس دیگه نبودن تو و خدای نکرده ایست قلبی تو هفته های اول بارداری اما تو سفت و محکم تا اخرش میخوای با مامانت و بابات بمونی گاهی تکونهای خیلی کمی رو حس میکنم ... با اینکه همه بهم میگن که حرکت روده است ولی من مطمئن هستم که خود توئی که میخوای لحظه های بودنت رو با م...
16 خرداد 1394